Share for friends:

Read Waiting For Godot (2015)

Waiting for Godot (2015)

Online Book

Genre
Rating
3.8 of 5 Votes: 4
Your rating
Language
English

Waiting For Godot (2015) - Plot & Excerpts

معنا باختگی و تئاتر ابزورد : انسانی سرگشته در جهانی بی رحم هبوط واقعی انسان نه در عدن، بلکه در قرن ما رخ داده است.بعد از انباشت بیش از حد تاریخ،ما معصومیت لازم برای اعتقاد به هرگونه توجیه بیشتر را از دست داده ایم.تنها قطعیاتی که مانده اند،جعلی بودن همه ساختارهای تفسیری و غیرقابل فهم بودن اساسی تجربه انسان بدون حضور این ساختارهاستاریک لوی/ بکت و ندای انواعتئاتز ابزورد تصویری آرایش نشده از هستی آدمی در عصری را به تصویر می کشد که با فروپاشی ارزش های انسانی و سلب امکان تعامل و مراوده میان آدمیان، پوچ و عاری از هر معنایی شده است. در این نوع نمایش،استدلال درباره علت معناباختگی کنار گذشته می شود و فقط نمایی از زندگی انسان در دنیایی خالی از معنا به صورتی تهدیدکننده، ویرانگر و هراس انگیز به تصویر کشیده می شود. بر اساس یک اشتباه رایج، تئاتر ابزورد با با تعاریفی مانند "پوچی، فلسفه پوچ گرایی و ... " بیان می شود که کاملا نادرست است.معناباختگی در این نوع نمایش وضعیتی حادث شده و نه ذاتی ست که تصویر می شود و انسان را برای خلق معانی جدید و تغییری اساسی به چالش می کشد.در تئانر ابزورد فرم،ساختار و اتمسفر را نمی توان از معنا و محتوای عقلانی اثر جدا کرد. آنچه در این آثار گفته می شود به نحوی غیرقابل تفکیک با چگونگی گفتن آن پیوستگی دارد و به هیچ نحوه دیگری نمی توان آن را گفت. ساختار کلاسیک نمایش - آغاز، میانه، پایان (زمینه و معرفی، گره افکنی، گره گشایی) - به کلی شکسته می شود و سیر خطی مرسوم نمایش حالت دورانی پیدا می کند. واقعیت های خیال پردازانه و رویاگونه، شخصیت های گروتسک، کنش ها - اگر کنشی رخ دهد - در فضایی سورئال و به دور از هرگونه رابطه علت و معلولی اند. مونولوگ ها و جریان سیال ذهنی به طور ریتمیک تکرار شده ،بی معنی و بدون مخاطب و پر از تناقض اند و دچار گسست ناگهانی می شوند.در نمایش ابزورد سارتر بر اصل "امتناع اساسی تئاتر" تاکید می کند.بر اساس این اصل در تئاتر نو از روان شناسی شخصیت ها،طرح و رئالیسم اجتناب می شود. ( بدون طرح به مفهوم بی داستان و نه بدون طرح کلی نمایش. چرا که در تمام نمونه های این سبک، طرح کلی موجود است.)نویسندگان این حوزه دو موضوع مهم را به صورت مشترک در آثار خود بیان می کنند: ناتوانی انسان در مراوده و تعامل معنی دار و اضمحلال فردیت.انسانی که به تصویر کشیده می شود انسانی است که فردیت خود را باخته و در نتیجه به طرزی منزوی و از خود بیگانه زندگی می کند یا با تکرار الگوی رفتاری غالب، هم رنگ شده با جماعت خود را از دست رفته می یابددر کائناتی که ناگهان همه توهمات و بارقه های امید ناپدید شده اند، انسان ناچارا احساس غریبگی می کند. وضعیت او به وضعیت فردی تبعید شده می ماند که هیچ علاجی برای دردهایش وجود ندارد، زیرا از خاطراتش درباره موطنی از دست رفته محروم است و ایضا امیدی هم به رسیدن به سرزمین موعود ندارد. این جدایی بین انسان و زندگی او، بین بازیگر و زمان و مکان نمایش، حقیقتا احساس معناباختگی را به وجود میاورد. کامو سقوط فردیت با از میان برداشتن تمایز میان شخصیت ها و جابجایی نقش ها در پایان نمایش نشان داده می شود. زبان در آثار ابزورد یاد آور اوهام و از هم گسیختگی دنیایی وهم انگیز است.زبانی که به کار گرفته می شود انزوای انسان در دنیا و ناتوانی وی از مراوده را نشان می دهد.بنا بر عقیده بکت،این ناتوانی از مراوده در نتیجه از زبان ناشی می شود،یعنی زبان خود مانع مراوده است.اما به زعم یونسکو انسان ها در مراوده ناتوانند چون در واقع چیزی برای مراوده ندارد.در نمایشنامه های ابزورد،هرگز چیزی روشن نمی شود،عملی صورت نمی پذیرد، هرگز پیامی منتقل نمی شود. بنا به گفته یونسکو نمایش ابزورد پیامی را تعلیم نمی دهد بلکه نوشته می شود تا تنها سخنی را مطرح کند"در انتظار گودو"در انتظار گودو فراخوانی پرشور برای نوعی ایمان جدید و از این منظر نمایشنامه ای بسیار دینی ست. مشکلی که در این نمایشنامه مطرح می شود یقینا ماهیتی مابعدالطبیعی دارد. چاره این موجودات حزن زده نه پیشرفت اقتصادی، سازگاری روانی و داروهایی که پزشکان تجویز می کنند، بلکه تعریفی جدید از انسان و رابطه ای جدید با عالم هستی است.انسانی که تا این حد محتاج معنویت است یا تعریف های کهنه شده از انسان و خدا را تجدید نظر خواهد کرد و یا اینکه به دنبال تعریف های جدید خواهد بود. کرنودل نمایش های بکت بیش از دیگر آثار ابزورد فاقد پی رنگ هستند. چند صدایی بودن نمایش به جای بسط خطی، تماشاگر را با ساختاری سازمان یافته از گزاره ها و تصاویر روبرو می کند، عبارات و تصویرهایی که در یکدیگر نفوذ می کنند و فقط در تمامیتشان است که می توان درکشان کرد، نه اینکه درون مایه هایی متفاوت اما هماهنگ باشند که با تعامل هم زمان ارائه ی معنا کنند.در انتظار گودو را می توان مهم ترین نماینده تئاتر ابزورد دانست. نمایشنامه 5 شخصیت دارد: ولادیمیر (دی دی) - استراگون (گوگو) - پوتزو - لاکی و پسربچه پیغام رسان. دو پرده این نمایش در مکان و زمان مشابهی اتفاق می افتد. درخت بیدی خشک،روی تلی کنار جاده ای بیرون شهر،دور افتاده و غریب. ولادیمیر و استراگون دو ولگرد هستند که روز را در انتظار گودو به شب می رسانند.گودو کیست؟ شخصیتی مرموز که هویت و وجودش هرگز فاش نمی شود، با این حال قرار است چیزی را برای ولادیمیر و استراگون به ارمغان آورد. اما این چیز چیست؟ مرگ؟ نجات؟ دلیلی برای بودن؟ ولادیمیر و استراگون خود فراموش کرده اند که چرا در انتظار گودو هستند. استراگون این دلیل را به خاطر نمی آورد و ولادیمیر با شک می گوید شاید یک لطف خواسته ایم، چیزی نامشخص، شاید یک دعا. در واقع استراگون و ولادیمیر منتظر گودو هستند تا با آمدنش جریان زمان را متوقف کند. " امشب شاید تو جاش بخوابیم، یک جای گرم و نرم. شکممان سیر روی پوشال. می ارزد منتظرش باشیم، مگر نه؟" البته این قسمت در متن انگلیسی حذف شده است.بکت در پاسخ آلن اشنایدر کارگردان اولین اجرای آمریکایی در انتظار گودو درباره شخصیت گودو گفته است: نمی دانم گودو کیست،اگر می دانستم که در نمایشنامه می گفتم. با این حال انگیزه های قوی بسیاری وجود دارد که ما را وسوسه می کند گودو را نمادی از خدا در نظر بگیریم. گودو هرگز خود را نشان نمی دهد،ریش بلند سفیدی دارد(بر اساس صحبت های ولادیمیر) ، پیغام رسانش کودکی چوپان است (اکثر پیامبران شبان گله بوده اند و با این تمثیل شناخته می شوند). پیغام رسان برادر دیگری دارد که گودو به خاطر دلایل نامعلوم با وی بد رفتار است.آیا بکت به هابیل و قائن و ماجرای نپذیرفته شدن هدایای قائن اشاره دارد؟ ولادیمیر و استراگون از گودو هراسان اند و در هر دو پرده هنگامی که تصور می کنند گودو در حال آمدن است هراسان شده و سعی در پنهان کردن خود می کنند. آیا این بخش اشاره به ترسان شدن آدم و حوا و پنهان شدن از خدا دارد؟ هنگامی که پوتزو در پرده اول با اقتدار وارد می شود هر دو ترسیده و وی را با گودو اشتباه می گیرند.به هر حال گودو چه اشاره به مداخله یک عامل ماورای طبیعی داشته باشد و چه نماینده انسانی اسطوره ای نجات دهنده ی موعود باشد، ماهیت او در درجه دوم اهمیت قرار دارد. موضوع نمایش شخص گودو نیست، بلکه کنش انتظار و معضل زمان به عنوان جنبه ای خاص و اساسی از وضعیت بشری ست. ما در زندگی همیشه منتظر چیزی هستیم و گودو نشانگر غایت انتظار ماست و بس، یک شی، یک حادثه، یک فرد و یا مرگ. همچنین در انتظار است که ما کنش زمان را در ناب ترین و واضح ترین حالت خود تجربه می کنیم.تعدادی از جملات این نمایشنامه در دیگر آثار بکت نیز وجود دارند که مهم ترین آن، عبارت "نمی دانم آقا" ست که توسط پیغام رسان گودو بیان می شود.این عبارت در مولوی نیز تکرار می شود و شاید صدای آن تبهکاری ست که سال ها پیش بکت را مجروح کرده است. بکت در سال 1937 توسط یک زورگیر در خیابان به شدت مجروح می شود. ضارب پس از گرفتن کیف پول بکت، بی دلیل وی را با چند ضربه ی چاقو مجروح می کند. بکت پس از بهبود با ضارب خود در زاندان ملاقات می کند و از آن تبهکار می پرسد که چرا وی را جاقو زده و او پاسخ می دهد :نمی دانم آقا با آن که ولادیمیر و استراگون فردیت خود را از دست داده اند،اما می توان میان آن ها تمایزهایی اساسی در بررسی های دقیق تر قائل شد.می توان بر حسب الگوی نمایش های کمدی، ولادیمیر و استراگون را شخصیت های قالبی "مرد جدی و آقای کودن" در نظر گرفت که مکمل یکدیگرند. در تمام تصمیم گیری ها،ولادیمیر نقش نهایی را دارد. این ولادیمیر است که گفتگو ها را آغاز می کند و به پیش می برد،اما استراگون در جواب حرف های بی معنی می زند و گفتگو قطع می شود. این ولادیمیر است که مرتبا متذکر می شود که آن ها باید منتظر گودو بمانند. اوست که از پسرک پیام رسان سوال می پرسد، فکر می کند و سخنانش گاهی چاشنی فلسفه دارد، به نیازهای جسمی خود و استراگون توجه می کند و اوست که از استراگون محافظت می نماید. در عوض استراگون مرتبا به امور معمولی توجه تام دارد.درد پا،مشکل پوتین ها، انتخاب هویج و نه جای شلغم، درخواست پول و استخوان های باقی مانده از پوتزو. می توان نتیجه گرفت استراگون شخصیتی دون مرتبه است و هیچ دل نگرانی دینی و فلسفی ای ندارد. با این حال تمام این تفاسیر تاثیری در رسیدن به نتیجه ( ملاقات با گودو) ندارد، آنان که در جستجوی معنا سخت در تلاشند، زودتر از کسانی که منفعلانه منتظر پیدا شدن معنا هستند به آن دست نمی یابند.استراگون و ولادیمیر هر دو درگیر محنت هستند. بکت به طور ضمنی به تعریف بعد فلسفی "مسئله رنج" پرداخته و میان وجه درد کشیدن و رنج بردن تمایز قائل شده است.استراگون از ناحیه پا درد می کشد و ولادیمیر بابت مشکلی در دفع ادرار رنج می برد.حالت خوابیدن استراگون به صورت جنینی،تصویر بازگشت به رحم مادر و گریز از بودن را به تصویر می کشد (بنا به گفته ی گوگنهایم بکت خاطره ی وحشتناکی از زندگی در رحم مادر به یاد داشت. او مدام از این خاطره رنج می کشید و با به یاد آوردن این احساس که در حال خفه شدن بود مدام منقلب می شد) . سپس خوابی که استراگون می بیند و کلمه ای از آن را بیان می کند...سقوط... هبوط به این دنیای بی معنا؟ دو شخصیت دیگر،پوتزو و لاکی بر خلاف استراگون و ولادیمیر، آنتی تز یکدیگرند اما در عین حال از طریق جسمانی و فراجسمانی با یکدیگر در ارتباط و اتصال اند.می توان آن ها را دو قطب متقابل در نظر گرفت.پدر در مقابل پسر، مادر در مقابل فرزند (طناب به منزله بند ناف)، ارباب در مقابل برده، دلقک سیرک در مقابل حیوان تربیت شده ( پوتزو وسایل سیرک شامل شلاق،چهارپایه،طناب و ... را در اختیار دارد، ورود آن ها مانند شروع یک نمایش مضحک سیرک است) و یا بر اساس نظریه فروید خود در مقابل نهاد.استراگون و ولادیمیر به وضوح برتر از پوتزو و لاکی هستند. نه به خاطر باورشان به گودو، بلکه چون به اندازه آن دو ساده لوح نیستند.آن ها به کنش،ثروت یا عقل اعتقادی ندارند. آنان آگاهند که همه آنچه در زندگی انجام می دهیم در مقابل کنش ذاتا توهم زمان، هیچ است. آگاهند که خودکشی می تواند بهترین راه حل باشد، بنابراین آن ها به لاکی و پوتزو برتری دارند چون کمتر خودمحورند و کمتر از آنان توهم دارند. اوا متمن،روانشناس یونگی بر این باور است که کارکرد گودو این است که وابستگان به خودش را ناهشیار نگه دارد. از این دیدگاه امید و عادت به امیدواری که بعد از همه این ها ممکن است گودو بیاید آخرین توهمی است که ولادیمیر و استراگون را از مواجهه با خودشان و موقعیت انسان باز می دارد. در لحظه آخر پیش از هوشیاری که چیزی نمانده ولادیمیر بفهمد در رویا بوده است و باید بیدار شود و با دنیا - همانطور که هست - روبرو شود، پیغام رسان گودو می رسد و دوباره او را به انفعال توهم می کشاند. بکت در مقاله ای در ارتباط با پروست،به طور ضمنی به این جنبه از در انتظار گودو یعنی "عادت امید داشتن" بیان می کند : عادت زنجیری است که سگ را به استفراغش می بندد، نفس کشیدن عادت است. زندگی عادت است یا ترجیحا توالی عادت هاست جون فرد در اثر تغییر پی در پی،توالی فرد هاست. پس عادت نام میثاق های بی شماری ست میان بی شمار سوژه که مجموعا فرد را می سازد و بی شمار ابژه وابسته شان. دوره های گذار که سازگاری های پی در پی فرد را از هم جدا می کند نمایانگر نواحی پر مخاطره ای در زندگی فرد است. پر خطر، بی ثبات، پر درد، پر راز و خلاق، وقتی لحظه ای رنج هستی جای ملال هستی را می گیرد.گسنر در رساله ای خود درباره بکت عنوان می کند که در این اثر چهار شخصیت نمایش در مجموع 45 بار از وضعیت قائم که نماد شان انسانی ست خارج می شوند.شروع نمایشنامه در هر دو پرده با این عبارت است: کاری نمی شود کرد.این جمله به صورت های مختلف و در موقعیت های گوناگون در نمایش تکرار می شود و فضای کلی نمایش را مشخص می کند.قرار نیست در این نمایش کاری انجام شود و اتفاقی رخ دهد. ولادیمیر و استراگون هیچ کاری نمی کنند.در واقع آنان بی عملی را کم خطر ترین عمل ممکن یافته اند.مضمون دو دزد بر روی صلیب مضمون عدم قطعیت در امید به رستگاری و بخشوده شدن است، چیزی که بر تمام نمایش سایه افکنده است. هنگامی که از بکت در ارتباط با مضمون در انتظار گودو سوال شد وی چنین پاسخ داد: در نوشته های آگوستین قدیس جمله شگفت انگیزی هست، کاش لاتین آن را به یاد داشتم. به زبان لاتین حتی از زبان انگلیسی زیباتر است. " ناامید نباشید،یکی از دو دزد رستگار شد. مطمئن نباشید، یکی از دو دزد به لعنت ابدی گرفتار شد."کاربرد نماد های مسیحی در نمایشنامه واضح است. کتک خوردن استراگون و خوابیدن در نهر یادآور مثل سامری نیکو* در عهد جدید است،با این تفاوت که دیگر نجات دهنده ای به داد استراگون نمی رسد. دو ولگرد در صحنه و تلی که بر آن درختی نیمه خشک قرار دارد و در حاشیه دورافتاده قرار گرفته است، می تواند یادآور وقایع جمعه الصلیب باشد (تلی بیرن از شهر = تپه جلجتا، دو ولگرد = دو دزد، چوب = صلیب، نماد رستگاری در بهار).ولادیمیر به آمدن گودو در آن شنبه موعود اشاره می کند.آیا امروز شنبه است؟ آیا این همان شنبه مابین جمعه الصلیب ** و یکشنبه رستاخیز است؟آن فضای خالی میان تاریخ؟ شنبه ای که با یاس، ترس حواریون، سکوت و غیبت خدا و انتظار همراه بود؟ بر خلاف کتاب مقدس در پایان این نمایش، تاریخ در همان شنبه ی سکون می ماند و هیچ یکشنبه رستگاری و قیامی در کار نیست.ولادیمیر و استراگون در حین مرور خاطرات،به افتادن در رودخانه و غرق شدن استراگون اشاره می کنند.این را نیز می توان اشاره ای به تعمید آب و تولد تازه در نظر گرفت. به کار بردن نام هابیل و قائن در نمایش،علاوه بر ارزش نمادین، نشان از جهان شمول بودن شخصیت های نمایش دارد.از میان تکنیک های خاصی که بکت در این نمایشنامه به کار گرفته است می توان به آشفته اندیشی زمان و مکان و مبتذل نشان دادن احساسات آدمی اشاره کرد(ولادیمیر و استراگون یکدگیر را در آغوش می گیرند،اما فورا به خاطر بوی سیر از یکدیگر فاصله می گیرند).در انتظار گودو مانند دیگر آثار ابزورد،ساختاری دورانی دارد. یکی بودن زمان و مکان در هر دو پرده،تکرار ریتمیک وقایع و تکرار شعر در ابتدای پرده دوم نشان از تسلسل باطل وقایع دارد. از شروع و پایان نمایشنامه مشخص است که تمام این وقایع با تفاوت اندکی در جزئیات،بارها و بارها تکرار شده و تکرار خواهند شد.بکت در این اثر یگانه نقطه قوت انسان نوین را به تصویر کشده است : انتظار!در انتظار...* - مثل سامری نیکو: روزي يكي از معلمين شريعت آمد و از راه امتحان از او پرسيد: «اي استاد، چه بايد بكنم تا وارث حيات جاودان شوم؟» عيسي به او فرمود: «در تورات چه نوشته شده؟ آن را چطور تفسير مي کني؟» او جواب داد: «خداي خود را با تمام دل و تمام جان و تمام قدرت و تمام ذهن خود دوست بدار و همسايه ات را مانند جان خود دوست بدار.» عيسي فرمود: «درست جواب دادي. اين كار را بكن كه حيات خواهي داشت.» اما او براي اينكه نشان دهد آدم بي غرضي است به عيسي گفت: «همسايه من كيست؟» عيسي چنين پاسخ داد: «مردي كه از اورشليم به اريحا مي رفت، به دست راهزنان افتاد. راهزنان او را لخت كردند و كتک زدند و به حال نيم مرده انداختند و رفتند. اتفاقا كاهني از همان راه مي گذشت، امّا وقتي او را ديد از طرف ديگر جاده رد شد. همچنين يک لاوي به آن محل رسيد و وقتي او را ديد از طرف ديگر عبور كرد. پس از آن يک مسافر سامري به او رسيد و وقتي او را ديد، دلش به حال او سوخت. نزد او رفت، زخمهايش را با شراب شست و بر آنها روغن ماليد و بست. بعد او را برداشته، سوار چهارپاي خود كرد و به كاروانسرايي برد و در آنجا از او پرستاري كرد. روز بعد دو سکه نقره درآورد و به صاحب كاروانسرا داد و گفت: 'از او مواظبت كن و اگر بيشتر از اين خرج كردي، وقتي برگردم به تو مي دهم.' به عقيده تو کدام يک از اين سه نفر همسايه آن مردي كه به دست دزدان افتاد به حساب مي آيد؟» جواب داد: «آن کسي که به او ترحم كرد.» عيسي فرمود: «برو مثل او رفتار كن.» لوقا 10 : 25 - 37** - جمعه ای که مسیح به صلیب کشیده شد

دراما اللامعقول, مسرح العبث, المسرح الطليعي. المسرح الجديد المسرح المضاد. كل هذه المصطلحات تصب في هدف واحد, وتحمل نفس المعنى والأفكار, وتسير على طريقة معينة رغم تعدد الأساليب والأصوات.لنختصر هذه المصطلحات في مصطلح واحد هو دراما اللامعقول, حتى يتكشف كل شيء عن روح هذا المسرح وأفكاره. على أرض الواقع, لا توجد هناك مدرسة فنية أو حركة فكرية تطلق على نفسها هذا الاسم. ربما لو أوقفت المسرحي الحائز على جائزة نوبل صاموئيل بيكيت وهو خارج من مقهاه الباريسي, وسألته هل هو يتبع دراما اللامعقول, لأجاب غاضباً أنه لا يتبع هذه الحركة ولا يعرف ماذا تعني. وهو على حق, إذ أن كل كاتب من هؤلاء يسعى للتعبير عن رؤياه الشخصية للعالم لا أكثر ولا أقل.من أكثر المسرحيات شهرة وشعبية هي مسرحية الكاتب الإنجليزي صاموئيل بيكيت: في انتظار غودو. قرأت المسرحية في جلسة واحدة. لم أجد شيئاً في المسرحية. أحاول أن ابحث عن شيء استند عليه كما في المسرح الكلاسيكي ولم أجد. طوال فترة قراءتي للمسرحية كنت أقول: متى سأتخلص من هذه الثرثرة والكلام الفارغ الذي لا طائل له. انتهيت من قراءة المسرحية ولم أعرف ماذا قرأت على وجه التحديد. لا يوجد موضوع محدد. ولكن أين الجاذبية في مسرحية بيكيت؟ قوة هذه المسرحية لا تعتمد على القراءة كما في حالتي أنا, ولا تعتمد على المشاهدة كما شاهدها آخرين على المسرح, قوة مسرحية بيكيت تأتي ما بعد القراءة أو المشاهدة. تجعلك تفكر بالشخصيات وبهذه الثرثرة الممتدة في فصلين. وكلما تعمقت في تحليل النص أو فك رموزها كلما تكشف لك جمال المسرحية و رؤيا بيكيت.ماذا لدينا في مسرحية في انتظار غودو؟ انتظار اللامجهول. فقط. خمس شخصيات ينتظرون غودو الذي نعرف اسمه ولا نعرف شيئاً عنه. وتنتهي المسرحية على أمل أن يظهر غودو لنعرف سبب انتظار هؤلاء لغودو, وتغلق ستائر المسرح ولا يأتي غودو. الأكثر جنوناً في المسرحية هو البداية والنهاية. في الحقيقة, لا توجد بداية ولا توجد نهاية. لا يوجد زمان ولا مكان في لا بداية غودو. ولا يوجد كذلك لا زمان ولا مكان في لا نهاية غودو. نهاية المسرحية تبدأ بعد القول الأول في المسرحية لأسترجون وهو يحاول خلع حذاءه: عبثاً.مسرحية غودو أشبه بمقتطع صغير من حياة كل فرد. هل توجد بداية ونهاية في حياة الإنسان؟ إنه يمضي الساعات بغاية أو بدون غاية. كل ما عليك فعله لمحاولة معرفة مسرحية غودو أن يأخذ كل إنسان في حياته ساعة زمن, وأن يضع فيها كل الهراء والإحباطات في تلك الفترة الزمنية دون تحديد أي شيء ظاهر المعالم, ثم يقدمها للجمهور فقط.لا أظن أن أحداً قرأ المسرحية – أو شاهدها – حتى يتفق معي أن أكثر شخصيات المسرحية إثارة وجنوناً هي شخصية لاكي. الشخصية الخادمة, المضطهدة, والتي أظهرها لنا بيكيت وكأنها أشبه بالكلب تحت سياط بوزو. و الذي كما أراه في الفصل الأول يمثل السلطة الديكتاتورية الجنونية الإقطاعية, والتي تمارس التعذيب ضد كل الكائنات الحية الغير قادرة على الدفاع عن نفسها.رغم أن بيكيت كان صديقاً حميماً للروائي الكبير جيمس جويس إلا أنه لا يتفق معه على طول الخط, وتحديداً في حقل اللغة. جويس مؤمن بقوة إمكانات اللغة اللامحدودة, وبيكيت مؤمن بعجز اللغة عجزاً كاملاً.

What do You think about Waiting For Godot (2015)?

Waiting for GodotWaiting for GodotWaiting for GodotWaiting for Godotكم كانت دهشتي وانا احمل (تي شيرت) رجالي خاص بزوجي يحمل العبارة السابقة، (تي شيرت) قديم مطبوعا عليه تلك العبارة بأحجام مختلفة... تلك العبارة التي لم افهم ما هي والـ (تي شيرت) مغر جدا لأن استخدمه كقطعة للتنظيف :)سألته عن الـ (تي شيرت) الغريب ولماذا أحضر مثله للمنزل فأجابني في هيئة سؤال: مش انتي عندك تي شيرت اللجنة المنظمة لنموذج جامعة الأمم المتحدة من أيام الكليه؟؟قلت له: آه ومحتفظة بيه جديد زي ما هو كتذكارفرد: ده بقى تذكار من محاضرات المسرح من ايام الكلية؟؟قلت له: مش فاهمة!!سألني: عمرك ما قريتي مسرحية بيكيت Waiting for Godot??فكان ردي: لأزوجي خريج الجامعة الأمريكية وفيها يدرسون مقررا للمسرح ويمثلون فيه...وكانت تلك هي المسرحية التي يمثلونها أخبرني انه كان يقوم بدور Luckyالتابع لـPozzoوصاحب المونولوج الغريب والأشهر في عالم المسرح العبثيأخبرني القصة في عجالة محتفظا بالتفاصيل وإن كنت تساءلت هل Godotهي تحريف لـGod??فطلب مني ألا افكر فيها على هذا النحو ولاقرأ المسرحية قررت ان ابحث عن المسرحية واقرأهاقرأتها بالإنجليزية كما كان يمثلها في الجامعة ....قرأتها منذ مدة تقارب السبع سنوات ولهذا لا استطيع تذكر تفاصيل الشخصيات والتحدث عنها أو تفاصيل المسرحية، فبعد سبع سنوات فقط الفكرة العامة تبقىقمة الجنونالكل في انتظار جودو جودو يبعث برسالة تفيد انه سيظهر ولكنه لا يظهرقمة العبث... مازالوا ينتظرونه ... رتابة الموقف وتكرار الانتظار لا يدفعهم لكسر تلك الحلقة المفرغة والخروج منهافليفعلوا شيئا مفيدا بحياتهم بدلا من انتظار جودو الذي لا يظهرأليس من الممكن انه فقط سيظهر إذا ما فعلوا ما يستحق ظهوره؟؟ياللعبث والجنونوانبهرت بحق بالمونولوج ... فهو بخلاف كونه مربكا فإن تكرار بعض كلماته وتقارب بعض مفرداته يجعل إلقائه صعبا جدابالطبع لا يوجد تسجيلا للمسرحية كما مثلها الطلبة في الجامعة الأمريكية، إلا ان هناك مقاطعا للمونولوج بلغات مختلفة على اليوتيوبأعجبتني المسرحية رغم اعتراضاتي على احد تفسيراتها، وربما مازلت منبهرة في تقييمها بكونها قد تم تمثيلها على مسرح في مصر من قِبل طلاب جامعة
—Yousra

I'm waking this one up as well, to show solidarity with Paul. More pointless postmodern protests, please! Totally unauthorised translation of Paul's review. It's all Ian's fault (see comment #16).ESTRAGON : Strunt i det här. Vi drar.VLADIMIR : Det går inte.ESTRAGON : Varför då?VLADIMIR : Vi väntar på topplistorna, eller?ESTRAGON : Å. Dom.VLADIMIR : Jo, dom! Utan topplistorna vet vi inte vem som är topp och vem som är... öh... botten. Världen är ett enda kaos. Vilken resension är bäst? Vilken slängde sig som en glad lax uppför resensionsforserna för att fortplanta sig i solen?ESTRAGON : Fan vad du är poetisk ikväll. Har du ont i magen?VLADIMIR : Vi måste ha listorna.ESTRAGON : Men listorna är kass.VLADIMIR : (Ett djupt suck. Slutar med att försöka ta av sig stöveln.) Jo, listorna är kass.ESTRAGON : Det är ett tecken.VLADIMIR : Det är ett tecken. Men måste vi vänta?ESTRAGON : Vänta på vaddå?VLADIMIR : Vänta tills listorna blir fixade. Vi måste.ESTRAGON : Jag kunde dra, du kunde stanna. Jag tror jag lämnade en grej i ugnen.VLADIMIR : Du kommer tillbaka. Såna som vi, vi måste vänta.ESTRAGON : Tills listorna blir fixade.VLADIMIR : Jo. Men vi vet ju att de aldrig kommer att bli fixade.ESTRAGON : Jo. Men vi får vänta i alla fall.VLADIMIR : Vi borde fråga Rivka till råds.RIVKA (dyker upp ur ett moln) : Listorna blir fixade. Men inte än.ESTRAGON : Vad var det jag sa? Ett hopplöst fall.VLADIMIR : Nej, inte hopplöst. Men det finns inget hopp.
—Manny

Wait. I just finished Since You've Been Gone, and i can't help but notice that Emily's cat name is Godot and her little brother name is Beckett. Coincidence? Or reference? Or, or?
—Raeleen Lemay

Write Review

(Review will shown on site after approval)

Read books by author Samuel Beckett

Read books in category Horror